X
تبلیغات
رایتل

قسمتی از رمانی که هرگز منتشر نمی شود!

شنبه 10 دی‌ماه سال 1384 ساعت 10:21 ب.ظ

برای سید!!!

مسعود لیوان کافه گلاسه راجلوی زهرا گذاشت. زن دستهای زهرا را رها کرد و اشکهای روی گونه اش را با دستمال خشک کرد. زهرا آهی کشید و به کافه گلاسه خیره شد که بخار از لبه اش بیرون می زد و کف روی لیوان باریک و لاغر و کشیده دلمه بسته بود. با خودش اندیشید:-« یعنی جگر من هم مثل این گیلاس دلمه بسته؟»

مسعود دستی روی شانه اش گذاشت . گونه اش را بوسید و آرام زیر گوشش زمزمه کرد :-« اومدم به وصیت احمد عمل کنم» چشمهای زهرا خیره ماند. نگاهی به مسعود کرد. چه می گفت؟ کدام وصیت؟

مسعود از جیب کت گرانقیمتش نوشته ای را با احتیاط تمام خارج کرد و آهسته چروک هایش را گشود و باز کرد. کاغذ به زردی گرائیده و آثار گذر سالیان از رگه هایش پیدا بود.آنرا زیر نور شمع روی میز گرفت. متن به صورت نیمه واضحی رخ نمود. خط خط خود احمد بود با همان شمایل و سمبلهایی که در ذهن زهرا نقش بسته بود.مسعود شروع به خواندن کرد چنانکه گویی آنرا از حفظ باشد: - « سلام راضیه ام.سلامی به گرمی آفتاب جنوب و دل تو به عشق من ، سلام راضیه ام ، نمی دانم چرا هرچه بیشتر سلام می کنم بیشتر احساس غربت می کنم. مگر سلام باب آشنایی نیست؟راضیه ام خوابت را که برایم نوشته بودی خواندم. آن صلیبی که بر دوش می کشیدی چه بود؟ چرا از آن دود بر می خاست؟ راضیه ام خوابی پریشان است و زیاد جدی نگیر. عزیزم، مگر احمد مرده است که کفتارها بر تو هجوم آورند؟تمام زندگیم! به زودی باز خواهم گشت. کمی اینجا در گیری است . نیروهای طرفدار خان گهگاه به شهر حمله می کنند. زیبا رخکم ، رفته بودیم تا شاید بتوانیم محمود خان را شکار کنیم خانی که هرچه کشیده اند این مردم از ستم او بوده است. مردم با داس و بیل و اشک و نفرین به کوه زده اند و انگار بغضی چندین ساله سر گشوده باشد تا خون خان نریزد آتش جگرشان خاموش نمی شود.دو سه روزی است که میهمان نازنینی داریم. مردی با موهای مشکی ، ریش قشنگ و عینکی که به صورتش وقار جالبی می دهد. نه لاغر است و نه چاق . گهگاه که به حرف می آید حزن عجیبی در صدایش موج می زند.سید مرتضی صدایش می کنند. اما ما اورا با نام خانوادگی اش آوینی صدا می زنیم. نمی دانم چه کاره است . می گویند کارمند دولت است . می گوید برای جهاد آمده مگر قرار است جنگ بشود؟ جهاد چیست تو می دانی راضیه؟ می خندد. اهل فیلم و این چیزها هم هست. کاش فراغتی دست دهد و به دیدنش بروم. دیشب یک لحظه به صورتم نگاه کرد. خیره شد. بعد سرش را انداخت پائین و رفت! اگر اشتباه نکنم – انالله و انا الیه راجعون – خواند. شاید کسی مرده نمی دانم اما توی دلم بد جوری خالی شد.به هر حال من به زودی عازم تهرانم. نوشته بودی دنبال راه نجاتی ، موطلایی قشنگم ! راه نجات منم و مطمئن باش یک روز از زندگی ام مانده باشد ، تو را و زهرا و مسعود را و زیبا و فریباو یاس کوچکمان را از آن درد فقر نجات می دهم . به شرفم سوگند. قربانت احمدت. »

سکوت میز را در بر گرفته بوذ. احمدنامه را به زهرا داد، خون خشک شده ی احمد هنوز روی لبه های کاغذ رنگ داشت. مسعود گفت: - « توی جیب پیرهنش بوده وقتی شهید میشه توی این بیست سال حد اقل هزار بار خواندمش! حالا وقتشه ، اومدم تا به وعده ی احمد عمل کنم. می برمتون اتریش پیش خودم.» زهرا لبخند تلخی زد و گفت : -« قسمت بود عاشق و معشوق اون دنیا به هم برسند.»

مسعود پرسید : - « راستی این آوینی رو کجا می تونم ببینم؟» زهرا پوزخندی زد و گفت:- « بهشت زهرا ، خیلی وقت است شهید شده.»زن سری تکان داد و پرسید: - « متاسفم توی جنگ؟» و زهرا گفت : - « نه بعد از جنگ توی فکه پاش رفت روی مین ، انقدر کمکش نرفتند تا شهید شد. بعد همونهایی که دشمنش بودند زیر تابوتش رو گرفتند البته این توی ایران رسمه. بمیری مصادره ات می کنند!.. » آهی کشید و گفت : - « خب دیگه ، هرجایی یه آداب رسومی داره» زن پرسید:-« من تو اطریش با مسعود آشنا شدم اینم که چیزی از جنگ نمی گه شما واقعاً توی جنگ ها بودید؟» این سوال مثل پتکی توی سر زهرا فرود آمد و ناخواسته چون برقی در خاطراتش فروبرد.

مصطفی پتو ها را از پت بام پایین انداخت و گفت :-« زندگیمو به گه کشیدین با این پتوهاتون. هرچی خون بود رفت تو ناودونم یا ایها الناس جبهه منم بابا جبهه منم. نمی خوام کمک کنم زوره؟ هرکی رفته جنگ خودش هم پتوش رو بشوره...»



زن با تکان دست زهرا را به خود آوردو زهرا آهسته پاسخ داد:- « آره منم بسیجی بودم چطور؟» زن پرسید : - « چطوریه؟ جنگ رو می گم؟» و زهرا لبخندی زد و گفت: - « دوست داری ببینی؟» زن با اشتیاق تایید کرد و زهرا گفت :-«امشب یه فیلم میارم هتل ببینیم!»...

..................

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo