X
تبلیغات
رایتل

سودای عشق

یکشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1383 ساعت 01:40 ق.ظ

مستقیم، مستقیم، مستقیم، هی به چپ،هی به چپ، هی به راست .جاده، آسفالت، آسفالت .خاکی، خاکی،خاکی، خاکی .دورِ دورِ دور. یک کوره راه تاریک ،وحشتناک ،دور از هیاهو ، تا چشم کار می کرد خاک بود و خاشاک. پشت سر،جاده خاکی ، آن دورها چند تا چراغ کوچک که سو سو می زد . بدون سر و صدا ، ساکتِ ساکت ، یواش، یواش، یواشتر. بوق ،ترمز،تلنگر.خسته و کوفته . پیاده،پیاده،پیاده .کوچه های ناهموار ،گلی، تاریک ،باریک .بیغوله ،کلبه، حصار،دیوار،مثلاًخانه ،درب آهنی ،درب چوبی ،در! در برای کوبیدن ،لنگر برای کوبیدن ،زنگ برای فشردن ،اف اف برای پاسخ ،هیچکدام ، هیچستان!!

وارد شدیم …….سلام اتاقی کوچک ،کاهگلی ، تاریک وسرد ،نوری کم سو ،صدائی نحیف علیکم السلام .بفرمائید .چشمان خسته ، عادت چشم به تاریکی ،حال شما چطوره ؟ کمر خمیده ،صورت چروکیده ،چشمها کم سو ،دستها لرزان ،دیده هاگریان ، خوش آمدی پسرم ، چه لباس زیبائی ،بوسه ،بوسه، بوسه، به خاک زیر پای ما ،گریان، گریان. بوی پسرم می آید !! صدایی ظریف ، کوچک ،سلام آخ جون چه خبر ؟! بوی پدرم می آید !!لرزان بفرمائید . پوتین ، پلاک ،پلاک ،پوتین ،روبرویم فردا ، کنارم دیروز.چای،گرمِ گرمِ گرم .قند، شیرینِ شیرینِ شیرین. خاطراتِ دلنشینِ غمگین.

 مدتها قبل بود .اما هنوز چشم به راه هستم . همه می گویند دیوانه ام اما من مادرم باورم نمی شود که پسرم از سفر بر نگردد. برایش عزا گرفتند اما من هنوز منتظرم . قاب وقاب وقاب . امام ،آقا ،شهید .بوسه، پارچه ،گریه .نوزده سال بیشتر نداشت که رفت؛ شناسنامه اش را دست کاری کرد.می گفت :اگر من نروم تو آزاد نخواهی بود . مهربان بود وبا گذشت .دلسوز بود وبا خدا .هیچکس را به اندازه امام دوست نداشت و از هیچ کس به اندازه خدا اطاعت نمی کرد .حرفش حرف ایمان بود و راستی . همه فامیل او را دوست داشتند با وجود سن کمش حرفهای بزرگی می زد . حرف قیامت و خدا را طوری می زد که انگار آنجا را دیده یا با خدا همنشین بوده . شجاع بود دلیر هدفش مقدس بود و والا؛ رفت برای آزادی کشورش  پدرش کارگر بود، ساده . سالهاست رفته او هم منتظر بود اما رفت .

یکبار برگشت، گفتم ازدواج کن ، گفت پا بند می شوم مادر . دیگر نمی گذارید بروم گفتم قول می دهم که بروی اصرار، اصرار، اصرار یکی از دخترهای فامیل را برایش عقد کردیم . اما شب بعد  عروسی رفت . نامه ها یش همه سفارش بود به خدا به قرآن ،به ائمه ، به احترام والدین، به دوستی پدر و مادر . پستچی ، نامه ،بیمارستان خونی ،بیهوشی ،اتاق عمل ،باند ، گچ سفید، دست راست ، چشم ، گوش چند روز بیمارستان ،مرخصی ،منطقه .دوباره رفت بی اعتنا به همه ، زندگی و دنیا . حتی کودکش را هم ندید ،فقط نامش را انتخاب کرد تا یادگارش باشد . رفت و ما منتظریم. چند تا نامه فرستاد . وصیت کرد رهرو راه امام باشیم . با تقوا و با خدا و با عزت باشیم. در برابر ظالم سر خم نکنیم و به داشته و نداشته قانع و شاکر خداوند منان باشیم و خداحافظ

با چشمان گریان آماده شدیم و حرکت کردیم .تشکر؛ چه ذوق و شوقی انگار با دیدن ما امیدی دوباره درونش جوانه زده و انگار ما پیغامی از سوی فرزندش آورده بودیم و بقول خودش تا نرفتن بوی همرزمان فرزندش از خانه، او خواهد آمد .من منتظرم .

 محمدی

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo